|
|
ماجراهای یک روز معمولی |
 |
داستانی که خواهید خواند، ماجراهای یک روز معمولی است که برای دو شخصیت به نامهای "آقای شماره1" و "آقای شماره2" رخ میدهد.
8:30 شنبه شب
آقای شماره1: [تماس تلفنی] هی رفیق! پایه ای فردا بریم تهران؟ من یه کاری دارم که باید برم..
آقای شماره2: آره! منم میخواستم توی این هفته برم 2س 2خترمو ببینم!
6:30 صبح یکشنبه - ترمینال آرژانتین
آقای شماره2: [در حال یخ زدن از سرما] بیا بریم از مغازه یه چند نخ چنگ بخریم!
آقای شماره1: با این ریه خراب، میخوای سیگارم بکشی!!؟
7:00 ترمینال
آقای شماره1 : [در حال حجستجوی مسیر تا سمینار]
آقای شماره2: [تماس تلفنی با 2س دخترش و گذاشتن قرارو مدار]
7:30
آقای شماره1: [در حال تماس با 118 و تماس با شماره های اخذ شده!]
آقای شماره2: [در حال آلوده کردن هوای ترمینال]
8:00
آقای شماره1: [بالاخره محل برگزاری سمینار پیدا شد!]
آقای شماره2: [در حال رفتن به سره قرار]
8:10
آقای شماره1: [در حال طی کردن مسیر ترمینال تا میدون فردوسی]
آقای شماره2: [سلامو احوال پرسی با 2s دخترش]
8:20
آقای شماره1: [میدون به سمت خیابان ولی عصر]
آقای شماره2: [در حال طی کردن مسیر "درکه"]
8:30
آقای شماره1: [بالاخره پیداش کرد!]
آقای شماره2: [در حال صحبت کردن با ...]
8:45
آقای شماره1: [در حال متر کردن خیابان ولی عصر!!]
آقای شماره2: [nothing !]
9:00
آقای شماره1: [در یک بادجه روزنامه فروشی، چشمش به یک عدد روزنامه "اعتماد" افتاد و به سرعت خریداری کرد]
آقای شماره2: [...]
9:30
آقای شماره1: [در حال خواندن روزنامه با اشتیاق تمام!]
آقای شماره2: [...]
10:00
آقای شماره1: [روزنامه تمام شد!]
آقای شماره2: [در حال نوش جان کردن صبحانه/ناهار]
10:30
آقای شماره1: [گشت و گزار در خیابان های اطراف!]
آقای شماره2: [...]
11:00
آقای شماره1: [حضور در محل سمینار]
آقای شماره2: [حضور در درکه!]
11:30 آقای شماره1: [در حال سوختن از گرما به خاطر پوشیدن لباسهای نیمه رسمی] آقای شماره2: [...]
12:00
آقای شماره1: [اتمام شارژ موبایل]
آقای شماره2: [...]
14:00
آقای شماره1: [در حال بازگشت به ترمینال]
آقای شماره2: [در حال جستجوی رفیق گمشده اش]
14:30
یافتن یکدیگر و تهیه بلیت بازگشت
15:00
وارد شدن به اتوبوس و پیدا کردن صندلی
[معمولاً هر کسی هرجایی که عشقش هست نشسته و لزومی ندارد به شماره ها توجه کنید!]
15:30
آقای شماره1: [در حال انفجار از سر درد و در حال جستجوی شماره تلفن ها]
آقای شماره2: [در حال نوش جان کردن خوراکی هایی که 2s دخترش برایش تهیه کرده]
16:00
آقای شماره1 : [در حال انفجار ... و سعی در به خواب رفتن]
آقای شماره2 : [موزیک گوش میکند]
17:00
آقای شماره1 : [ در حال تفکر + انفجار مغز ]
آقای شماره2 : خواب
هدف از نوشتن این داستان، مقایسه ای بود بین دو شخصیت که یکی خیلی ابله است و از هر فرصتی برای ماجراجویی و به هدر دادن وقتش میکوشد! (و اسم اینکارش را "تلاش برای پیشرفت" گذاشته!) و دیگری که به میداند باید به درستی از جوانی اش استفاده کند! شما کدام یک را میپسندید؟
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
انتخاب |
 |
میدونید چرا پسرا میرن خواستگاری دخترا؟
چون دخترا توی انتخاب ضعیف هستن!
_______________________________________
شاید شما هم جزء پسرایی باشید که فکر میکنید دختر مورد علاقتون، خودش باید
به شما علاقه نشون بده و اینکارو برای خودتون ملاک مد نظر قرار دادید، ولی
من باید خدمتون عرض کنم که سخت در اشتباه هستید!!!!
اگر در چنین شرایطی قرار گرفتید، به سرعت اون محل رو ترک کنید!
_______________________________________
تو را هرگز نمی بخشم فراموشت ولی شاید
که پستان را فراموش و بدان را خاک می باید
شعر از : شاهکار بینش پژوه
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون |
 |
خیلی خوبه یه حیوون خونگی داشته باشی حیوانات جواب محبتت رو اگر ندن، با بدی نمیدن! ولی وای از اون روزی که مریض بشن...
عروسمون از این دنیا رفت جلوی چشمای هممون، جون داد ...
|
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |
|
وعده های رنگارنگ |
 |
--> دوران کودکی بابا: اگه درس بخونی و شیطونی نکنی، برات دوچرخه میخرم! نخرید!
--> دوران جوانی بابا: اگه بچسبی به دَرسِت و دانشگاه قبول بشی، برات ماشین میخرم! زرشک!
--> دوران (بعد از جوانی!؟) بابا: اگه همینجا بمونی و فکر خارج رفتنو از سرت بیرون کنی، برات زن میگیرم! فرزند: قدیما وعده های بهتری میدادی! انتظار نداری که با این یکی خر بشم!!!؟؟
- - - - - > از این به بعد به هر کسی که آرزوی قشنگی بکنه، تبریک رسمی عرض میکنم! برای اولین نفر، به ایشون تبریک میگم.
- - - - - > وقتی حالم خوش نیست، آپ نمیکنم! آیه نازل نشده که!!؟؟
- - - - - > خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان روزي كه سرشتند ز گل پيكرشان سنگي اندر گلِشان بود و همان شد دلشان (منبع: استاد یوسف)
- - - - - >
یک مستند قشنگ از یک دنیای زشت! Download Link اگر براتون امکان داره، حتماً دانلود کنید.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
پندینه - پزشکی |
 |
|
وقتی پاهات یا دستات دَرد میکنن ، با دسمال میبندی تا بی حس بشه. ولی وقتی قلبت درد میگیره، چی؟؟! نتیجه: نبد! برو دکتر! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
پندینه |
 |
زین پس یک موضوع جدید خواهیم داشت به نام "پندینه" که تصمیم دارم بیش از باقی موضوعات به آن بپردازم. نظر بدین!
|
|
|
|
|
|
| |